طاهانفس مامانطاهانفس مامان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

قند عسلم

این روزای پسرم

سلام خوشگل مامان  این رو زا دیگه کامل جیشتو میگی و خیلی وقته 2 ماهی میشه که پوشکت نکردم  چند شب پیش سحری بیدار شدی گفتی مامان جیش دارم بردمت دستشویی و بعد رفتی خوشگل خوابیدی اینقدر ذوق کرده بودم که نگو ولی ذوقم زیاد طول نکشید چون فردا شبش 2 بار تو رختخوابت جیش کردی این قضه مال 4 روز پیشه شبی که خونه دایی اصغر دعوت بودیم اومدیم خونه آب و هندونه زیاد خوردی کار داد دستت ولی همون یه شب بود اشکال نداره مامانی خیلی پسر خوبی هستی ازت راضیم خیلی ماهی و گلی اگه دیگه جوجو هم نخوری دیگه خیلی خوب میشه الان همش جوجو یا همون شیشه تو برمیداری میری زیر پتو خالی هوا میخوری خیلی دوسش داری گاهی وقتام میگی آب بده خودت میری توش آب میزی تو شیشه...
10 تير 1394

همچنان ادامه دارد

همچنان درگیرم عزیزم تند تند میبرمت دستشویی جیش کنی بیشتر وقتا جیش میکنی ولی بعضی وقتا هم شیطنت میکنی و بهت میگم جیش داری الکی میگی بله تا بری دستشویی آب بازی کنی و رو اعصاب من راه بری گاهی وقتام گیر میدی به بابایی و میگی پاشو بریم دستشویی جیش کنم شبا و بعد از ظهر ها هم پوشکت میکنم  ولی تو خواب جیش نمیکنی پوشکت خشک میمونه خلاصه که درگیرتم شبا هم جوجو میخوری لالا میکنی برای همین میترسم بیشتر جیش کنی پسر گلم خیلی باهوشه امید وارم زود تر جیششو بگه و منو راحت کنه    بعد تموم شدن تعطیلات عید بابایی شب کاره اولین شبی که میخواست بره سر کار تو دنبالش گریه میکردی میخواستی باهاش بری چون این 2هفته همش تو خونه بود بهش عادت کردی و ...
17 فروردين 1394

میخوام پسرمو از پوشک بگیرم

پسرمو دیشب بازش کردم 2 بار جیشتو گفتی ولی وقتی خوابیدی پوشکت کردم باز امروز صبح بازت کردم یه بار جیشتو گفتی خدا رو شکر خوب شروع کردی تا بعدش ببینیم چی میشه فردا هم قراراه بریم سیزده به در هوا معلوم نیست چطوری باشه
12 فروردين 1394

از تولد 2 سالگی پسرم بگم

یه تولد خومونی گرفتیم فقط دو تا عزیز جونا و آقا جونا بودن و عمه و سجادو باباش و عمو ها ت بودن کیک تولدتم خودم درست کردم باب اسفنجی بود خیلی هم خوشمزه شده بود خلاصه پسرم عاشق فوت کردن شمع بود کبریت پیدا میکنی میاری میگی برام روشن کن تولدت مبارک تا چند روز بعدم همچنان میگفتی تولدت مبارک خیلی دوست داشتی و خوش گذشت حالا عکساتم بعدا میذازم
8 فروردين 1394

سلام پسرم عیدت مبارک

امروز روز هشتم عید ما هم عید دیدنی هامونو رفتیم  تموم شده هر جا که میرفتیم عید دیدنی تو همش شیطونی میکردی آجیل هم زیاد می خوردی یه شب که دل درد شده بودی
8 فروردين 1394

عشق مامانی تو

سلام پسرم بازم دیر کردم ببخشید دیر به دیر میام آپ میکنم تو اینقدر شیطونی که نمیذاری بیام پای کامپیوتر تو هم میای و میخوای بازی کنی ماشاالله پسرم همه حرفا رو میزنه ولی چند روزه حرف زشتی افتاده یر زبونت میگی وحشی به همه ما هم سعی میکنیم یه کاری کنیم یادت بره خب این روزا پسرم خیلی بلا شده همش دلش میخواد بره بالا با سجاد بازی .آغو بازی. عزیز جان بازی .علی بازی خلاصه که ما رو کشته هرکی پسرمو میبینه میگه چقدر ماشالله زبونش بازه جیششو نمیگه میگم چرا میگه ولی من میگم جیش کن تو پوشکت چیکار کنم دیگه هوا سرده الان خوب نیست از جیش بگیرمت اذیت میشی واسه همین بعد عید قراره این کارو انجام بیدم با همکاری هم میدونم پسرم خیلی باهوشه زود یاد میگیره بره د...
7 بهمن 1393

شیرین مامان

این روزا پسر مامان خیلی شیطونه ولی داری بهتر میشی یعنی فهمیده تر میشی هر کی تو و سجاد رو میبینه میگه تو خیلی از اون بهتری و آروم تری چی بگم ازت مامانی از شیطونیات؟شیرین زبونیات همه چی رو میگی ولی با مزه حرف میزنی خیلی شیرینی تازه جمله حرف زدن و یاد گرفتی مثلا امشب به بابایی میگفتی :بابا   هاپو   بوخ یعنی هاپو بابا رو بخوره یا به آشغال میگی آغاش یا وقتی توپوشکت جیش میکنی میای میگی مامان جیش عبس یعنی عوض بعد خودت میری تو اتاق  آماده فدات بشم مامانی شعر باب اسفنجی رو میخونی خلاصه الان شدی طوطی هر کی هرچی بگه تو هم تکرار میکنی خدا نکنه من یا بابایی یه کاری بکنیم تو هم دقیقا تکرار میکنی تو خونه هم من حق ندارم نزدیک ...
12 آبان 1393

واکسن 18 ماهگی

دیروز رفتیم با بابایی واکسنتو زدیم 10 -11 روز دیر شد ولی اشکالی نداشت چون شیفت کاری بابات صبح بود و درگیر کارای مامانی و آقا جون بودیم که از کربلا اومدن الهی قربون پسرم بشم وقتی واکسنتو زدیم زیاد گریه نکردی فقط به بابا میگفتی بیا  بیا لولات یعنی شکلات میخواستی یکی به پات زدن یکی به دستت بعدم اصلا اذیت نکردی واسه درد ش فقط خیلی خوابیدی اشتها غذا نداشتی شبم تب کردی خیلی بی حال بودی الانم خوابیدی هنوزم تب داری دیشب یکم غذا خوردی بعدش بهت قطره دادم که بالا آوردی
7 مهر 1393

چی بگم از این قند عسلی؟؟؟؟؟

بازم مثل همیشه در اومدم اینجا خب گرفتارم مامانی چی بگم از قند عسلم الان دقیقا شدی مثل ربات فقط کارای منو باباتو تقلید میکنی خیییییییییییلیییییییییییی شیطون شدی امشب رفته بودیم خونه دایی اکبر خیلی اونجا شیطونی کردی قبلشم رفتیم تو باغ آقا جون خب پسرم صبح بیدار میشه صبح یعنی ساعت 11.11.5 بعد منو بیدار میکنی با سرو صدا بعدم باباییتو بیدار میکنی خیلی شدید بابایی شدی تا دسشویی هم میخواد بره دنبالش گریه میکنی دعوات که میکنم منو اخم میکنی گاهی وقتام میزنی منم خندم میگیره دیگه چیکار کنم خرابکاری هم در حد لالیگا فراوون امشب هم باز رفتی سر کابینت یه قندون دیگه شکستی همش باید جلو چشمم باشی وگر نه یه جا مشغول شیطونی هستی راستی پسرم حمامو خ...
12 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قند عسلم می باشد